|








بانام او……… !!! 
گفتي آنجا كه هيچ گاه غروب نمي كند ؛
آنجا كه درروزهاي بي انتهاي آسمان آبي رنگش،
بادشتهاي تيره سر بهم آورده اند
از آنجا كه اگر بيايي توراخواهم 
بوسيد

روزگاري دراز بگذشت
افسوس كه هيچ گاه به وعده گاه عشق تورانبردم
ودرماوراي روياهاي خويش را، بي شب تيره نديدم 
هرشامگاهي بااندوهي بسيارغروب خورشيد رانگريستم0
درشبهاي تنهايي ، مهتاب رابسي غم انگيز ديدم 
ودروادي عشق افقي نيافتم
تالحظه أي آرام گيرم
شايد توبيايي
آفتاب كوتاه عمرغروب كرد
وشامگاه جواني دريغاكه بي تو بسي تلخ گذشت 
زيرادردوريت اشك ندامت فشانده ام
افسوس كه به اميدي موهوم دلخوشي داشتم 
جوانيم رادرجستجوي حقيقت عشق به سرگرداني به سر بردم
ولي……….
ولي………
ميخواهم بارديگر تورادرآغوش خود ببينم 
وازلبانت بوسه أي آرام برگيرم 
  
وآنگاه از توبپرسم
توبه وعده گاه عشق آمده بودي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

  


|